کبریا


+ آنا نعمتی

آنا نعمتی در 4 نقش مختلف در چنگیز خان چیستا یثربی بازی می کند. این اولین تجربه تئاتری نعمتی است که در جدیدترین نمایش من در پنجشنبه 20 بهمن، سالن چهارسو تئاتر شهر بازی میکند.

 

نویسنده : چیستا یثربی ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۸
comment نظرات () لینک

+ چنگیزخان با گروه جدید

در طول این دو هفته اخیر جهنمی بر من گذشت که امیدوارم شما هرگز تجربه اش نکنید طرفداران من و دوستداران کارهایم مرا تشویق می کردند که به کار کردن ادامه دهم و چنگیز خان را علیرغم همه ناملایمتی ها به جشنواره برسانم اما کارشکنی عده ای که به ظاهر دوستان من معرفی کرده بودند باعث شد با خود فکر کنم اصلاً تئاتر مهمتر است یا شخصیت انسان؟ ما تئاتر کار می کنیم که آدمهای بهتری شویم یا تئاتر کار می کنیم که افسردگی بگیریم، قرص اعصاب بخوریم و به جان هم بیافتیم آن هم برای چه؟

به قول شکسپیر "هیاهوی زیاد برای هیچ"

من نه هیاهو را دوست دارم نه غوغای جشنواره را و نه حتی کار کردن تئاتر تحت هر شرایطی را !!!

کارهای زیادی در این 25 سال( از 15 سالگی تاکنون) انجام داده ام اما هرگز سودای جایزه و شهرت و نام جشنواره نداشته ام با این همه گروهم همیشه جایزه گرفته اند و من امسال متاسفانه گروهی را انتخاب کردم که از افراد گروه خودم نبودند. بگذریم از بی حرمتیهایی که به یک کارگردان حرفه ای می شود از همه جا حتی از سوی رییسان، از سوی صاحبان اندیشه و تائتر کشور.... اما از ماست که بر ماست

بزرگترین توهین را کسانی به انسان روا می دارند که به آنها کمک کرده ای و نقش اصلی به آنها داده ای . چنگیز خان وجودم، بیدار شد و گفت چیستا تعطیلش کن!!!!!!

اما شیخ اشراق و امیر کبیر در درونم فریاد می زدند ادامه بده دختر. و اکبر رادی می گفت چیستا یثربی حتی یک روز هم قلمت را زمین نگذار که اگر یک روز هم بگذاری قلمت را می برند. ولی چقدر صبر کنم تا قلبم درمان شود و زمان دزدیده شده به من بازگردد. 3 ماه تمرین و "هیاهو برای هیچ" آن هم به  خاطر دعوایی که اصلاً وجود نداشت. به قول امیر کبیر این مردم لیاقت 2 چیز دارند" آگاهی و آزادی" من به احترام این دو کلمه و امیر کبیر و مخاطبانم گروهم را عوض کردم تا هیاهو بخوابد و از گروه ثابت  و  حرفه ای خودم استفاده کردم از نسیم ادبی مهربان تا محمد حاتمی همیشه همراه و سیما تیرانداز همکار 20 ساله من، صبا کمالی بازیگر خوبم و خیلی های دیگرکه به  گروه من تعلق داشتند و به یاری من آمدند تا به امید خدا در 20 بهمن ماه در سالن چهار سو به صحنه ببریم.

همه چیز می رود و به قول شیخ اشراق فقط نور است که می ماند. نور صحنه...

نویسنده : چیستا یثربی ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ وقایع نگاری یک بازبینی انجام شده

بالاخره چنگیز خان چهارشنبه بازبینی شد و با وجود مریضی یکی از بازیگران و وجود بازیگران مشترک بین کارها به نظرم اجرای زیبا ملی و مدرنی ارائه دادیم..جایی که امیرکبیر دم مرگ می گه وصیتم برای ملتم دو کلمه است " آگاهی و آزادی و جایی که چنگیز می گه کسی که شمشیر به دست دارد خود اول زخم می خورد ." کار را دوست دارم و از جان دردمندم برآمده . علی رغم همه کاستی ها من آماده ام این کار را روی حوض تئاتر شهر هم اجرا کنم . دلم می خواهد مردم زیادی این کار را  ببینند ...چون راجع به تاریخ دردناک و پرشکوه همه ما ایرانی هاست .

نویسنده : چیستا یثربی ; ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ شمارش معکوس برای چنگیز خان

 سال گذشته کار اتاق تاریک( زندگی میرزاده عشقی) در فجر، تحت فشار فراوان به صحنه آمد اما هرگز روی اجرای عموم را به خود ندید. امسال گروهم را با چنگیز خان آماده کرده ام، قلم در برابر شمشیر. داستان عاشقانی که رفتند. امیرکبیر، شیخ اشراق، عطار و فداکاری یه شاهزاده خانم ایرانی برای نجات ایران. آیا چنگیز خان من تماشاگرش را خواهد دید؟
نویسنده : چیستا یثربی ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ چیستا و روایتی جدید از چنگیز

حالا یکسال از موفقیت اتاق تاریک و جلوگیری از اجرای  عمومی آن می گذرد .یثربی دست چنگیز را گرفته که به روایت نوینی از تاریخ ایران بپردازد..این کار  داستان همه مردانی است که در راه قلم جانشان را از دست داده اند ...

نویسنده : چیستا یثربی ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ بالاخره چنگیز خان

چشمانت دو جنگجوی قدیم

سردار سپاه شرق دور

می زند به قلب من

جهان پر از کشته های اوست

بالاخره نمایشنامه چنگیز خان برای فجر تصویب شد . اینکه دست یک آدم عجیب و وحشی را از طول تاریخ بگیری و به امروز بیاوری ...جسارتی می خواست که سالها طول کشید که حس کنم اگر چنگیز خان به ایران بیاید چه می شود؟گروهم و من سخت تلاش می کنیم تا تماشاگران ما مثل همیشه با غافلگیری جدیدی مواجه شوند. کاش این یکی اجرای عمومی بگیرد ومثل اتاق تاریک(زندگی رضا عشقی ) تاریک نشود .

نویسنده : چیستا یثربی ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ ابراهیم حاتمی‌کیا، من و اصغر فرهادی


شب- داخلی- تالار مولوی- پاییز 1373

در یکی از اتاق‌های تالار مولوی دور میز بزرگی نشستیم. تمام کارگردانان تئاتری که قرار است در جشنواره فجر سال 73 شرکت کنند و من با نمایش «سرخ‌ سوزان» یکی از جوان‌ترین آنها و تنها خانم آن جلسه. کارگردان زن دیگری در جشنواره نبود. کنار من مردی نشسته بود که بعد فهمیدم نامش اصغر فرهادی است. کلاهی به سر داشت. کمی عصبی به نظر می‌رسید. حق هم داشت؛ همه ما عصبی بودیم. شب قبل از اجرای من، کار علیرضا نادری اجرا رفته بود و به دلایلی فرامتنی که جای گفتن آن در اینجا نیست جشنواره تعطیل اعلام شد. کارگردان بعدی من بودم. درست بعد از علیرضا نادری «سرخ سوزان» باید روی صحنه می‌رفت و بعد ناصح کامکاری، اصغر فرهادی و دیگران.



پس قربانی اول من بودم. بحث داغی بود. داغ وادادن یا ندادن. تحریم یا تسلیم شدن و بالاخره شور تئاتر همه ما را همفکر و منسجم کرد در ادامه دادن.

شرایطی رد و بدل شد و قرار شد جشنواره ادامه پیدا کند. نخستین جمله اصغر فرهادی در زندگی‌ام را شنیدم که به من گفت «اگر دست تنها هستید، چون فردا اجرا دارید بچه‌های من برای نصب دکور هستند که کمک‌تان کنند» تشکر کردم و گفتم دکور کار ساده است. از دست یاری صادقانه او همه گروه سپاسگذار بودند. سال قبل «ماشین نشین‌ها»ی او را دیده بودم و دیگر هیچ درباره‌اش نمی‌‌دانستم، اما معلوم بود صمیمی است. آن شب دکور را وصل کردیم. شب بعد نمایش اجرا رفت و در اختتامیه به عنوان بهترین کار جشنواره برگزیده شد و در فجر 74 جایزه نویسندگی و کارگردانی و بازیگری اول (امین زندگانی) را از آن خود کردم. اینها دیگر برایم مهم نبود؛ مهم آشنایی با یک دوست تئاتری واقعی بود به اسم اصغر فرهادی.



روز – داخلی- سینما آزادی- 1371 «از کرخه تا راین»

اولین فیلمی نبود که از حاتمی‌‌کیا دیده بودم، اما بدطوری غافلگیرم کرد. سکانسی که جوان بیمار مقابل راین فریاد می‌کشد که «چرا کنار کرخه نه، چرا اینحا کنار راین؟»

و سکانسی که جسمی فرسوده میان شمع‌های کلیسا پناه می‌گیرد هرگز از یادم نمی‌رود. فیلم تمام شد. دیگر چیزی یادم نیست، جز تحسین منتقدان و تماشاگران. صدای کف زدن و بیهوشی...

اولین بار بود که بعد از دیدن فیلم آنقدر فشارم افتاد که کارم به آب‌قند کشید. من بچه جنگ بودم، اما از نزدیک شهید نداده بودم.‌ در این فیلم شهادت حرف اصلی نبود،‌ عشق به زندگی و خالق آن فیلم را متفاوت می‌کرد. حاتمی‌کیا را در سینما دیدم. حتی نتوانستم جلو بروم و خسته نباشید بگویم. اطرافش شلوغ بود. پسر جوان هیجان‌زده و من منتقد دانشجو حرفی برای گفتن نداشتیم. حرف‌هایم را در نقدی که باید چاپ می‌شد می‌نوشتم.



روز- داخلی- جگرکی- 1375

طبقه دوم جگرکی سر پل کالج نشسته‌ام و 30 سیخ دل و جگر مقابلم است و تنهایی همه را می‌بلعم. به یکباره کسی صدایم می‌زند.

«سلام! همه را تنهایی می‌خوری؟»

نگاه می‌‌کنم؛ پریسا بخت‌آوراست با اصغر فرهادی که می‌‌دانستم به تازگی نامزد شده‌اند.

گفتم «ببخشید حواسم نبود.» اصغر فرهادی گفت: «اینقدر حواس‌تان به خوردن جگرها بود که جایی برای اطرافیانتان نمی‌گذاشت.» خجالت کشیدم نمی‌دانستم بار دارم، اما فکر می‌کنم آنها متوجه شدند چون به من تبریک گفتند. باز هم خودمانی با لحنی که در آن نه حسادت بود و نه فریب. آن سال هم گذشت و سال بعد دخترم به دنیا آمد.



شب- داخلی- سینما فلسطین(سینمای مطبوعات)

بوی پیراهن یوسف؛ درست در صحنه حساس فیلم جایی که باید منتظر می‌ماندی و باز هم منتظر می‌ماندی تا مفهوم انتظار را می‌فهمیدی، یک نفر پشت سرم گریه می‌کرد. روی اعصابم بود. جایی که شیرین از پنجره ماشین نام برادرش خسرو را در طول تونل فریاد می‌کشد. به عقب برگشتم و دیدم همان پسر جوان مو روشن است که دارد گریه می‌کند. خود آن کارگردان. ابراهیم حاتمی‌کیا؛ خوب شد چیزی نگفتم. اصلا نمی‌توانست جلوی اشک‌هایش را بگیرد. با خودم گفتم در بحبوحه جنگ عکاس و فیلمبردار باشی و با خشونت صنعت فیلمسازی کنار بیایی، منتقدانت دندان تیز کنند و چنین دل‌نازک؟!

فکر کردم شاید خاطرات شخصی دوران جنگ آزارش می‌دهد. هرچه بود بعد از تماشای فیلم منتقدان دوره‌اش کردند و او این بار آرام بود و دیگر گریه نمی‌کرد. کودکانه لبخند می‌زد و به آنها جواب می‌داد. زیباترین صحنه فیلم همان چراغانی و به استقبال آمدن شیرین برای موجودی است که قرار است بیاید. آنکه هر کسی به نوعی عاشقش است. من در آن ایام سخت منتظر بودم؛ منتظر معجزه‌یی که رخ دهد.


و دیگر زمان‌ها...

من دخترم را بزرگ می‌کردم، می‌نوشتم و کارگردانی می‌کردم، در مطبوعات قلم می‌زدم. گاهی ترجمه و گاهی زندگی می‌کردم. اصغر فرهادی تئاتر را بعد از یک تجربه تلخ (به قول خودش) کنار گذاشت. شنیدم به تلویزیون رفته و برنامه «داستان یک شهر» را می‌سازد. او هم فیلمی می‌ساخت. فیلمنامه می‌نوشت، زندگی می‌کرد و دخترش سارینا را با کمک پریسا همسر همراهش بزرگ می‌کرد و ابراهیم حاتمی‌کیا پشت سر هم فیلم می‌ساخت. خسته نمی‌شد. این یکی فقط می‌نوشت و فیلم می‌ساخت. بعید می‌‌دانم خیلی بچه بزرگ کرده باشد! اما مطمئنم یک شب خواب آرام نداشته است. سوژه‌هایش مدام تغییر می‌کردند. هرچه بر سنش اضافه می‌شد دیدگاهش متفاوت می‌شد. حتی یک تجربه مشترک با اصغر فرهادی داشت: ارتفاع پست و یک تجربه مشترک با من: دعوت از دعوت؛ ارتفاع پست کجا و از کرخه تا راین کجا. نمی‌گویم کدام بهتر است. همه بچه‌های فیلمساز بودند و حاصل تولد فکری او؛ او هم صادق بود. دست‌کم با خودش. اولین جمله‌یی که به من گفت در اولین جلسه فیلم «دعوت» بود که همدیگر را دیدیم و او گفت من شما را با عینک‌های بزرگتان می‌شناسم و البته دقت و ریزبینی‌تان در نقد. آن موقع دیگر عینک بزرگ نمی‌زدم، اما نوعی صفای شهرستانی این در جملات بود که بی‌اختیار مرا به یاد جگرکی و اصغر فرهادی می‌انداخت. وجه شباهت ما سه نفر یک چیز بود؛ خسته نشدن. بعضی وقت‌ها می‌میری هزار بار در هر لحظه تا تسلیم نشوی. تسلیم، ناامیدی، خستگی، سرخوردگی و بی‌تفاوتی مردم و شاید ناکامی (هر سه تن ما گاهی ناکام می‌شدیم). با هر دوی این دو مرد نازک‌دل و متفکر خاطراتم بیش از آن است که اینجا بنویسم. فقط می‌دانم ما از یک چشمه آب می‌خوریم؛ چیزی به نام تغییر. حاتمی‌کیا و من و فرهادی به خودمان اجازه تغییر می‌دهیم. زمانی که حاتمی‌کیا از جنگ می‌نوشت، من از حقوق پایمال شده زنان می‌نوشتم و فرهادی معضلات اجتماعی را نشانه گرفته بود. حالا حاتمی‌کیا دغدغه‌اش نسل جوان و معضلات آنهاست، فرهادی دغدغه‌اش خانواده است و تاثیری که جامعه بر افراد خانواده می‌گذارد و من دغدغه‌ام دخترم، شعر گفتن و نوشتن از سر همدردی نه خشم، نه اندوه. ما هر سه شاید در ظاهر متفاوت باشیم اما به قول مولانا ما را از نی بریده‌اند و فریاد‌مان در هر جسمی صدای خاص خود را دارد. درود براین همه صداهای رنگارنگ. بگذریم از جنجال مطبوعاتی و اینترنتی شما آقای حاتمی‌کیا. شما یکی از شروع‌کنندگان راهی بودید که من و اصغر فرهادی را هم جایی سوار مرکب خود کردید، چون شما هم مثل ما سوخته‌اید. حتی بیشتر، چون بیشتر از ما رنج کشیده‌اید و فرزندان بزرگ‌تری دارید و به نوعی پدر نسلی به شمار می‌آیید که هنوز عصیان شما را آرمان خود می‌دانند.

...و آقای فرهادی عزیز، هر کاری که بکنید و هر جا که بروید نویسنده خوب و کارگردان دردآشنایی هستید. شما دو نفر ساقه‌های یک درختید که از یک ریشه آب می‌خورد. پس چرا جنجال؟ یاد ارتفاعی می‌افتم که در نهایت پست بود. چه اسم قشنگی برای یک فیلم و یا یک دوره از زندگی...

نویسنده : چیستا یثربی ; ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ این بچه ها قراره شب چه خوابهایی ببینند؟

در گیر ثبت نام و کارهای روزهای اول مهر دخترم بودم...یک دفعه زمان بیست بیست و پنج سال به عقب برمیگرده ...هنوز سخنرانی طولانی بی ربط به مدرسه  و مراسم خشک و ترسناک و تهدید . پشت در مدرسه چند سرباز که دیدم فکر کردم چنگیز خان تئاتر من به مدرسه حمله کرده ...اما گفتن یه آقایی آمده " پلیس".راجع به امنیت بچه ها باهاشون حرف میزنه.بیچاره بچه ها و اول مهرشان.من که داشتم از هشدارهای اون آقا از ترس جامعه زهره ترک می شدم .وقتش نرسیده سی و سه بعد از انقلاب ...مدرسه رو با شادی و عشق شروع کنیم ؟این بچه ها قراره شب چه خوابهایی ببینند؟

نویسنده : چیستا یثربی ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ یک بار دیگر منچ بازی کنیم یا مار بازی!

اتفاقاتی که این چند روز اخیر در عرصه تئاتر کشور می افتد مرا یاد بازیهای کودکیم می اندازد که رنگ مهره ها عوض نمی  شد مثلاً منچ چهار رنگ داشت و باید هر 4 مهره ات را وارد خانه هایت می کردی تا برنده شود. قواعد بازی هم تغییر نمی کرد فقط گاهی متوانستی مهره رقیب را بزنی و او را سر جای اولش برگردانی. این هم اتفاق مهمی نبود چون او آنقدر تاس می انداخت تا دوباره شش می آورد و باز وارد بازی می شد. پس هیچ چیز خیلی مهم نبود. همه بالاخره "شش" را می آورند، حالا یکی کمی زودتر یا دیرتر

آخر یکی نیست بگوید آقایان شما دلتان برای تئاتر می سوزد یا خودتان؟ این تغییر و تحولات مار بازی گونه چیست که مثلاً تا به سر مار میرسی نیش میخوری و باید چند مهره عقب نشینی کنی و بعد ناگهان شانس بیاری و 3 شش پشت سر هم و به ردیفهای بالا برسی. 25 سال است برای تئاتر این کشور می نویسم  ، منتقد نویسنده و کارگردان. هر 9 مدیر تئاتر کشور راد دیده ام و با آنها کار کردم اما هر گز ندیده بودم یکی را از بخش نظارت بردارند رییس تئاتر شهر کنند، یکی را از ریاست تئاتر شهر بردارند  رییس مرکز هنرهای نمایشی کنند، یکی را از دفاع مقدس رییس مرکز کنند، در حالیکه قبلا به او پیش نهاد معاونت هنری ارشاد دادند، یکی را از ریاست مرکز بردارند و رییس بنیاد تالار وحدت کنند و بالاخره در نهایت دبیر جای رییس شورا، رییس  شورا جای دبیر فجر و رییس جای رییس  و همینطور همه منتظر تاس "شش" خود هستند تا وارد بازی شوند و ضربه اش فقط به ما تئاتری ها می خورد که نه پولمان را گرفته ایم در حالیکه از اجرای ما 4 ماه گذشته است!؟!؟!؟

نه از فجر خبر داریم چون دبیر فجر رفته است

نه از تئاتر خبر داریم چون رییس رفته است و در نهایت همه دوستند و به جشن می روند و با هم خوشند و گل می گویند و ما به قول آتیلا پسیانی مشوش و سرگردان، گویی باید خودمان را وارد بازی منچ کنیم که اصلا مهره ای در آن نداریم.. بس کنید آقایان بازی را تمام کنید فجر نزدیک است نمیخواهید، تمامش کنید!!!

اما من به عنوان تئاتری و همکارانم اجازه نمی دهیم کسی در برنامه زنده تلویزیونی بگوید ما 30 سال است که تئاتر نداشته ایم حالا باید همه چیز را از نو مدون کنیم...

آقای گرامی در این 30 سال که ما کار می کردیم شما کجا بودید

رشیدی ها ،برومندها، رفیعی ها، شکیبایی ها و پرستویی ها و کیانیان ها و حتی یثربی ها خون دل خوردند تا تئاتر به اینجا رسید ، شما بازیهایتان را در خلوت انجام دهید و نه در رسانه ها و بگذارید ما کار کنیم...

آیا " فجر" نزدیک نیست؟!؟

نویسنده : چیستا یثربی ; ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۱٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ این تئاتر چقدر قربانی می خواهد؟!

چیستا یثربی در پی استعفای محمد حیدری: این تئاتر چقدر قربانی می خواهد؟!

جشنواره تئاتر فجر را بیشتر شبیه به مراسم خاکسپاری تئاتر کشور می دانم!

کافه تئاتر:در پی استعفای محمد حیدری از سمت دبیری جشنواره تئاتر فجر چیستا یثربی نویسنده و کارگردان تئاتر به درخواست وب سایت کافه تئاتر درباره این اتفاق بدین گونه نوشت:

بسیار ناخرسندم و احساس می کنم دست هایی از دور نخ عروسک های هنر تئاتر کشور ما را کنترل می کنند مثل دست هایی که نخ خیمه شب بازی را کنترل می کند با این تفاوت که ان دست هنرمند کنترل کننده نمایش خیمه شب بازی دلسوز و ماهر است اما این دست ها ی غریبه ضد تئاتر و فرهنگ جامعه هستند و گویی می خواهند به بنیاد تئاتر در ایران ضربه بزنند.

محمد حیدری برای نوشتن فراخوان مدت ها زحمت کشید و سال گذشته توانایی خود را ثابت کرد که اگر او نبود همان جشنواره هم به سرانجام نمی رسید که بسیاری از نمایش هایش را پس از جشنواره رد کردند و اجرای عموم ندادند. اما وجود دوستان هنرمند در سمت مدیریتی است که گاهی باعث دلگرمی می شود و ما فکر می کنیم حتما درک متقابلی وجود دارد که ما در جشنواره شرکت می کنیم و گرنه ما را چه نیاز به جشنواره وقتی که برخی از اقایان با اساس تئاتر مشکل دارند!

محمد حیدری دبیری امسال را پذیرفته بود و فراخوان را نوشته و خیلی از ما هنرمندان منتظر بودیم که این سمت را بپذیرد و سپس متون جدید به نگارش در بیاوریم؛ حتی چند روز پیش هم من درباره سوژه جدیدم ـ چنگیز خان ـ با وی صحبت کردم اثر جدیدم درباره غرور و افتخار ملی ایرانی در برابر تهاجم فرهنگ بیگانه، ایشان از استعفای خود صحبتی نکرد و این خبر امروز مثل پتک بر سرم کوبیده شد و این مسئله که فردا نوبت چه کسی است؟!

چند نفر باید بروند تا کسانی که شایسته این مقام نیستند عنان و اختیار تئاتر کشور را بدست بگیرند تئاتر کشور ما چقدر قربانی می خواهد؟!

من شاید الان دچار احساس تعجب ناشی از خبر استعفای دبیر باشم اما اولین و اخرین سوال من این است: چرا؟!

و اگر به این سوال من جواب ندهند برگزاری جشنواره تئاتر فجر را بیشتر به مراسم خاکسپاری تئاتر کشور می دانم

نویسنده : چیستا یثربی ; ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد