کبریا

منزل ما کبریاست

سلام
ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٢  

سلام برهمه دوستداران آثارم

به دلایلی از امروز می خواهم فقط به کار روان شناسی در مشاوره و تئاتر درمانی،کار کنم .و اگر قصه  یا نمایشی بنویسم،توی خلوت خودمه فعلا...


کلمات کلیدی:
 
پری خوانی عشق و سنگ
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢  

پری خوانی عشق و سنگ

کاری جدید از چیستا یثربی در جشنواره تئاتر فجر

پنج بهمن

سالن سایه تئاتر شهر

ساعت ۵ و ٨

بازی:سیما تیرانداز،

و داستان کار:عشق چیست؟میان ما سرگردانی بیابانهاست...


کلمات کلیدی:
 
شب دراز است و قلندر خواب
ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱۱  

 

 

 

 

 

 

نوشتن برای شعر... خیلی آسان‌تر از نوشتن برای چشم‌های شماست.... مدتی است که مشغول نوشتن فیلمنامه‌ای هستم برای یک نفر... فیلمنامه‌ای متفاوت از همه‌ی آنچه تاکنون در زندگی‌ام نوشته‌ام؛ فیلمنامه‌ای شبیه زندگی، و این موجب می‌شود که بسیاری از صحنه‌های عادی و واقعی زندگی خودم و اطرافیانم را در ذهنم مرور کنم... و مشکل کار از همین‌جا شروع می‌شود. نوشتن برای سینما، با زندگی عادی تفاوت دارد.

«آن مرد آمد»، «درباره‌ الی هم آمد»، «فیلم من سیاسی نیست»، «دیه زن و مرد باید یکسان باشد»، «شلاق و زندان در انتظار کیف‌قاپ‌ها»، «آمریکا از طرح سپر موشکی منصرف شد»، «تئاتر شهر در حال تخریب است»، «بارش برف تا ظهر فردا ادامه دارد»، «رقابت انتخاباتی آغاز می‌شود»، «توزیع سهام عدالت» و... قهرمان مرد داستان من، کارمند ساده‌ی یکی از ادارات دولتی است.

هر روز 6 صبح از خواب بیدار می‌شود، نان می‌خرد، صبحانه را با کمک همسرش آماده می‌کند و بعد بچه‌ها را بیدار می‌کنند و مرد آنها را به مدرسه می‌رساند، بعد سر کوچه می‌ایستد تا سرویس اداره‌شان بیاید. اتوبوس آبی که پیدایش می‌شود، دیگر ساعت 7:30 است و مرد در راه اداره! در اتوبوس، سرش را به شیشه تکیه می‌دهد و خمیازه می‌کشد. دلش لک زده برای یک خواب سیر؛ یک خواب بدون رویا و کابوس؛ کابوسِ نرسیدن حقوقش برای پرداخت اقساط یا اجاره‌ی خانه یا اتفاقی برای بچه‌ها در راه بازگشت به خانه که خودشان باید برگردند و...

مغازه‌ها همه بسته‌اند. او به اداره می‌رسد، بارانی کهنه‌اش را درمی‌آورد، پشت میز می‌نشیند و نخستین اربا‌ب‌رجوع را نگاه می‌کند. صف ارباب‌رجوع، از ساعت‌های خواب او بیشتر است. هنوز ساعت به 9 نرسیده، 200 نفر منتظر او هستند. چای کمرنگش را می‌خورد، به بیماری همسرش فکر می‌کند که مدتی است دست‌هایش درد می‌کند و دکتر هم نمی‌رود.

حالا به سراغ قهرمان زن می‌رویم. بچه‌ها که به مدرسه رفتند، ساک خریدش را برمی‌دارد تا به میدان تره‌بار برود. شوهرش بارها گفته است: «چرا از محله‌ خودمان خرید نمی‌کنی؟» و زن می‌داند که در میدان تره‌بار، همه چیز ارزان‌تر است و از محله خودشان هرگز نمی‌تواند خرید کند. به اینجای قصه که می‌رسم، صدای پیامک موبایلم شنیده می‌شود. دوستی آن سو به من پیام داده است: «خوبی؟» چه سؤال بیهوده‌ای و در چه وقت بیهوده‌ای!

زن باید خرید کند. وقت زیادی ندارد. اول سبزی و میوه که هنوز تازه باشند و بعد گوشت و حبوبات. پودر رختشویی هم لازم دارد. «آقا! ارزان‌ترینش را بدهید.» و بعد باید تا خانه بدود. ساکش چرخدار است، اما دست‌هایش درد می‌کند. چند بار وسوسه می‌شود تاکسی بگیرد، اما نه، راه زیادی نیست. پولش را برای تاکسی هدر نمی‌دهد، آن هم با این ساک بزرگ...

در خانه، باید سریع میوه‌ها را بشوید، سبزی‌ها را خرد کند، غذا را آماده کند، تلفن‌ها را جواب دهد و شمع‌های سفارشی فروشگاه را درست کند. آخر شمع‌سازی یادگرفته است که کمک‌خرج خانواده باشد.

کات به مرد قصه: شکمش قار و قور می‌کند، پس چرا ناهار را نمی‌دهند؟ از همکارش می‌پرسد: «نمی‌دانی ناهار چیست؟» و او می‌گوید: «عدس‌پلو.» مرد صورتش کج و کوله می‌شود. اربا‌ب‌رجوع فریاد می‌کشد: «آقا اینقدر ما را این اتاق، آن اتاق نفرست. کار مردم را انجام بده دیگر!» و مرد با عصبانیت می‌گوید: «مگر دارم کار مادرم را انجام می‌دهم؟ کار شماست دیگر!»

کات به زن (در خانه): حالا دیگر غذا آماده است. اما چرا بچه‌ها پیدای‌شان نیست؟ دست‌های شمعی‌‌اش را می‌شوید و سه بار سوره‌ی حمد می‌خواند: «خدایا بلایی سرشان نیامده باشد. این روزها خبر بچه‌دزدی زیاد است. موتوری، ماشینی، چیزی... نه! فکر بد نکنم.» 

گوشت غذا را نگاه می‌کند. آب دهانش را قورت می‌دهد. نه! خودش نمی‌خورد. گوشت آنقدر کم است که فقط به بچه‌ها می‌رسد. آنها در سن رشد هستند و او هم فقط یک بار در هفته می‌تواند غذای گوشتی درست کند. بچه‌ها می‌آیند، با سر و صدا. حالا بچه‌ی بزرگتر پاکتی به سمت او می‌گیرد. از طرف مدرسه است: «مگر مدرسه دولتی هم پول می‌خواهد؟» و بچه در حالی که سیبی را گاز می‌زند: «برای کلاس فوق‌العاده. گفتن اجباریه. 50 هزار تومان. اگر شنبه نبرم، راهم نمی‌دهند.»

دیگر غروب است. مرد در سرویس برگشت. سرش را به پنجره اتوبوس تکیه داده است. باز هم خوابش می‌آید. پشت چراغ ‌قرمز، سینمایی را می‌بیند که کلی آدم، جلوی آن صف بسته‌اند و کلی پرچم‌های رنگی. یاد ایام فجر می‌افتد. مردم همه در تلاشند که بلیت سینما را گیر بیاورند و او یادش می‌آید، آخرین باری که با خانواده‌اش به سینما رفته بود، دو سال پیش بود.

مرد کم‌کم چشم‌هایش بسته می‌شود. چرا‌غ‌های شهر می‌درخشند. خواب می‌بیند، خواب خرید خانه. اینکه بچه‌هایش لباس نو دارند، زنش دیگر دست‌درد ندارد، همه با هم به سینما رفته‌‌اند...

به اینجای فیلمنامه که می‌رسم، صبر می‌کنم. دیگر نمی‌توانم ادامه دهم. آن مرد نه پستچی می‌شناسد، نه الی، نه تردید، نه سوپراستار، نه عیار 14، نه هیاهوی منتقدان و نه جمله‌ی آن منتقد که می‌گفت: «جشنواره همین بحث‌ها و دعواهایش جالب است.» مرد خواب می‌بیند و من هم فیلمنامه‌ام را ناتمام می‌گذارم تا کمی بخوابم...

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
به امید زنده ماندن
ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٩  

٨٧ به پایان رسید. آقا یا خانم موشه ، در پایان سال ، زهرش را به من ریخت و کیفم را با تمامی پول،دسته چکها ، مدارک ،کارت ملی و وسایل شخصی مورد علاقه ام جوید و خورد.

کیفم را زدند و بردندو مرا پایان سال بی هویت باقی گذاشتند ،طوری که تمام کارهای چندین و چند ساله ام ، هویتم را به بانکها و مراکزدیگری که کارت ملی می خو اهند ، ثابت نمی کند.

***

پایان ٨٧ ، شوک دیگری مراغافلگیرکرد،مرکزهنرهای نمایشی قول تسویه به گروههای نمایشی داده بود که تا قبل از دی ٨٧ اجرای آنها به پایان رسیده باشد.ما ١۵آذر اجرایمان تمام شده بود،تمام افراد(کارناوال با لباس خانه )منتظرشب عید و تسویه زحماتشان بودند .

اما متاسفانه علی رغم قول های مرکز درمطبوعات،مبلغی حدود یک سوم قراردادهایمان به ما رسید و تقسیم آن بین پانزده نفردرست مثل یک معمای غیرممکن بود.

و بالاخره آخرین خبربد امسال توقیف پروژه " پری دریایی"به دلیل اختلاف بین تهیه کنند ه و گلاب آدینه بود . حالا نمی دانم کلیت فیلمنامه و سوژه و قصه ای که ده سال منتظر دیدنش بودیم چه می شود .

امسال ، سال گاو ، سال شیردهی و برکت است .

به ریئس هنرهای نمایشی زنگ زدم و تاریخ اجرای امسالم به طورتقریبی پرسیدم .او اظهار بی اطلاعی کرد و گفت باید اول متنم را به رئیس تئاترشهربدهم، بازهم آن بروکراسی جنون آمیز.

از این اتاق، به آن اتاق ....ا زاین شورا به آن شورا...پرسیدم : مگر شما نگفتید گروههای حرفه ای که کارپرفروش داشته اند برای اجرای سالانه درتئاترشهر سهمیه ای دارند .

اظهار بی اطلاعی کردند...

فیلمنامه هایم دست کارگردانان بی تهیه کننده خاک می خورد،و کتابهای کارت پستالی پراز نقاشی و کاریکاتورده برابر کتابهای زرین کوب و شفیعی کدکنی و آثارجدی فروختند.

به چه فکر کنم ؟

به آسمان نگاه می کنم ، به پرنده های مهاجر که باز می گردند ....

به یاد جمله ای می افتم :" آسمان خانه خود را به دلیلی سختی و دشواری ترک کردند ..."

خانه من ایران است . نمی خواهم ترکش کنم . من هنوزبعد از بیست سال کارشبانه روزی ، بعد از بیست سال نوشتن..

سال دیگری در راره است و انسان به امید زنده است .

فروردین ٨٨


کلمات کلیدی:
 
کارناوال با لباس خانه
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٩  

عکسهای نمایش کارناوال با لباس خانه . نوشته و کارگردانی چیستا یثربی . عکسها از :

امین طلا چیان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
هر دروغی بسازید دعوت بردل مردم نشسته است
ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۳٠  

امان از این روزگار!حتی موفقیت آدمها اذیتشان می کند.اول می گویند حاج کاظم ما چرامهناز افشار و مریلا زارعی رادر فیلمش آورده است و بعد می گویند دعوت اگرخوب می فروشد به خاطرآگهی هایش است یا تیزرهایش و حالا شایعه اخیراینکه من از دنیای اینترنت بی خبر، 150 اس ام اس از آقای کارگردانم دارم که یک سایت شایعه پراکن آن راتیتر کرده است .

اولا اینکه نه من و نه آقای حاتمی کیا هرگز فرصت اس ام اس بازی نداشته و نداریم چون فیلم دعوت درشرایط بسیار فشرده ای نوشته و کارشد . ثانیا اینکه مگر کارگردان های دیگربانویسنده هایش اس ام اس رد و بدل کنند که حالا این بخواهد تیتر یک سایت اینترنتی شود و مهمتر اینکه من چطور در حافظه موبایلم به جز چند اس  ام اس کوتاه چیزی نمی بینم  که اگر می دیدم شاید با اجازه خود کارگردان آنها را هم به کتاب زیرچاپ دعوت اضافه می کردم چون کتاب دعوت مراحل تبدیل داستانها را به فیلمنامه نشان می دهد. ضمنا این سایت شایعه پراکن نام کتاب مرا هم غلط نوشته است .

همیشه می توانیم واقعیت را به به دلیل منافع شخصی طور دیگری نشان دهیم اما واقعیت این است که اینها همه یک دروغ بزرگ اینترنتی برای مخاطب و شاید ایجاد حواشی برای فیلمی است که خوب می فروشد و من واقعا نه تنها از دعوت خاطرات خوبی دارم بلکه کتاب آن را هم زیرنظر خود کارگردان چاپ می کنم .

این دروغها دیگر دورانش گذشته است . به سوژه های جدید بیندیشید دوستان .

حاتمی کیا دارد فیلم بعدی اش را می سازد و شماهر کاری بکنید و هردروغی هم بسازید دعوت بردل مردم نشسته است ...


کلمات کلیدی:
 
دعوت کتاب می شود
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٧  

قصه های فیلم  دعوت  نوشته چیستا یثربی منتشرمی شود. این کتاب شامل متن کامل فیلمنامه و قصه های اصلی است که  که اپیزودهای فیلم ازآن اقتباس شده است .

چیستا یثربی ( نویسنده این فیلمنامه )بااعلام این خبرگفت :دعوت شامل هفت داستان به نامهای بهار، شیدا، سودابه،سیده خانم،افسانه،ریحانه و ویدااست که هرکدام شصت صفحه ازکتاب راشامل می شود.

وی بابیان اینکه این کتاب با مشارکت کارگردان دعوت ابراهیم حاتمی کیامنتشرخواهدشدگفت:دراین کتاب مراحل تبدیل داستانها به فیلمنامه هم به چاپ می رسد.

نویسنده دعوت همچنین گفت : اپیزود بهار به صورت کامل درشماره جدید مجله فیلم نگاربه چاب خواهد رسید.

یثربی که تجربه حضورخوددرپشت صحنه فیلم دعوت  را درسمت انتخاب بازیگر داردگفت : من  تمام این تجربه ها را به رشته تحریردرآورده ام و کتابی را باعنوان جمعه ها ازعشق می میرنددرباره پشت صحنه این فیلم ، وقایع خنده آور و ناراحت کننده ای که درسینمای ایران وجوددارد نوشته ام که درحال حاضرآماده چاپ است.

این نویسنده با اشاره به اینکه یک بخش سی صفحه ای از این کتاب درنشریه ای جدید تحت عنوان همشهری داستان که به رمان های چاپ نشده اختصاص داردمنتشرخواهد شدگفت:کتاب جمعه هاازعشق می میرند و دعوت بعدازپایان اکران فیلم اجازه انتشارپیدا می کنند.


کلمات کلیدی:
 
زنی برای همیشه
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٧  

جلسه نمایشنامه خوانی ما پنج شنبه در فرهنگسرای نیاوران برپاست.

این جلسه همین هفته ساعت هفت وسی دقیقه عصر برگزار می شود .  اسم نمایش زنی برای همیشه است که مهسا مهجور و سمیه عسکری و حمیدرضا هدایتی در آن بازی می کنند.